تبليغاتX
شب زنده دار توآم

من از نسل عشق های آتش گرفته ام

از نسل مردمان درد

از نسل زندگی

که از بذر عاطفه ای قد کشیده ام

من در سرزمین های شرقی با آفتاب طلوع کرده ام و طعم باران را با احساس پنج گانه ام چشیده ام.

من با بادها به دنیا آمده ام و با بادها می میرم و ایمان همزاد من است که با من به دنیا

آمده و با من نمی میرد.

من تمام کودکیم ازعطر شب بوها گیج بوده ام زیر درختان سبز رویا بافته ام وهمه دشتهای خیال را دویده ام.

من جوانیم را در کوچه باغی که نگاهم در راه خاکی آن گم شده است جا گذاشته ام و

یکباره به میان سالی رسیده ام.

من تمام خودم را در خودم یافته ام و هنوز از خودم هزار سال نوری فاصله دارم.

من روز هایم را در تنهایی و سکوت گذرانده ام وشب ها خواب شقایق های عاشق را دیده ام.

من راز گل ها را می دانم و از بهار هزار خاطره دارم.

من سال هاست که عاشقم.

درست از روزی که مادرم سیب را گاز زد و  پدرم گندم را عصیان نمود من عاشق شدم.

و سالهاست که نبود پدرم را درد می کشم

و عمریست که زندگی می کنم

و عشق می سوزانم...

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

روزگاری با غم دوری تو من ساختم

قصه ها و غصه ها با یاد تو پرداختم

با امید دیدنت یک لحظه و یک ثانیه

بارها در کنج غم شعر و غزلها ساختم

شور عشقت خانه ی دل را به بازی میگرفت

من چه تلخ این بازی بی انتها را باختم

گرچه سازت همنوا با ساز من هرگز نشد

باز اما من برایت این نوا بنواختم

بی تو سرگردان و حیران گم بدم در خویشتن

با تو اما من خودم را بیشتر بشناختم

عقل در آغوش عشقم خفته و مدهوش بود

من به رأی عشق سوی قلب سنگت تاختم

پیش چشمم این جهان تمثیلی از روی تو شد

گویا جز تو همه دنیا به دور انداختم

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

 

بیهوده می پندارم

       که بازگشتی و کنار من

                  بینابین خنده های مستانه ی باران

    عاشقانه سر بر سینه و

                    شانه های خسته ام

                                          می سایی . . .

آه . . . بیهوده می پندارم

                     که باز

         باران می تواند

            معصوم و کودکانه

                    بین ما  آغوش به آغوش

                                            بدود . . .

و چو باز می گردم از کار

                 به حسادتی کودکانه

                        روی گردانی که چرا

                          اول کودکت را بوسیدی . . . ؟

بیهوده . . آری بیهوده می پندارم

                 که هنوز نگران چند تار موی سپید من

          چون کودکی تیمارم می کنی . . .

و شباهنگام

       در بستر مهتابی ی من

               سر از بالش نرم برمی داری و

آهسته و معصومانه

         بین شانه و سینه ام

                       بخواب می روی . . .

 

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

سلام و صد سلام به تمامی دوستای نازنینم

سال جدید رو به تک تک شما تبریک میگم انشاالله سالی پر از شادی

و نشاط پیش رو داشته باشید


شهر در خاموشی ست

و من بیدارم

و دلتنگ...

بی‌ تاب شنیدن صدای عزیزم

ای گرفته عطر تو بسترم

بی‌ تابم...

بی‌ تابم...

شور مجنون است

یا عشق فرهاد

من ندانم

به کجا خواهد رسید فریادم..!

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

29 بهمن روز عشق روز سپندارمذگان بر شما شاد باد

بوسه بر خاک پاک آریا

 


امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم.

      پیراهن غصه هایم را به تن می کنم

      و می نویسم از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم خاموش مانده اند

      و از پروانه های بی وفای روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.

     شاعر می شوم

     به اندازه ای که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هایم جای دهم

      و به آن ها بگویم امروز بی قرار تر از همیشه ام.

     شاعر می شوم به اندازه ای که لبخند تو را روی نوشته هایم بیابم

      و ببینم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند

     و از نبودنت در صفحه روزگار نالان.

     از تمام غصه هایی که  پیچک وار دیواره قلبم را مچاله کرده اند

     درمی یابم که شاعران بی قرارند.

      بی قرار و محزون درست مثل نی و آن شاپرکی

      که  دیروز از پیرزن تنهای قصه ها می گفت.

     شاعران تنهایند.

      این را امروز از باورهای فرداهای گذشته دانستم

      از چشمان بی فروغشان که در فردا خشکید.

     پس من هم شاعر بودم.

      از همان روزی که  خانه خاکی را بر گل ها و سنجاقکهای روی زمین ترجیح دادی.

      از همان روزی که چشم هایت را بستی و مهمان خاک  گشتی

و همه اینها یک بهانه دارد

    بهانه من رفتن توست. تو مرا خیلی زود شاعر کردی...خیلی زود

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

سلطان باشکوه رویاهایم!
تو مالک بالهای خیالم شده ای اما هر بار
که سر زده به سرزمین آرزوهایم قدم میزنی
آرام و با وقار از دیدگانم دور می شوی!
کاش تا همیشه مسافر جاده ی تو باشم
به من بگو چقدر راه باقیست تا به جاده ی تو برسم...!

 

این آپ به خاطر یکی از دوستای گلم بود که ازم خواسته بود آپ کنم

با این که حال و حوصله درست حسابی نداشتم ولی به دیده منت آپ کردم

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

کودک سرگردان....

مادر٬من کدام گل را پرپرکردم که از شیر گرفتی ام؟

 کی چشم من از اشک تهی بود که از گهواره جدایم کردی؟

کی دروغ گفتم که گفتی بزرگ شده ای؟

بال کدام پرنده را شکستم که دیگر بغلم نگرفتی و کدام دانه ی گندم را

خوردم که از بهشت آغوشت بیرونم کردی؟

به امید کدام آسیه در نیل آرزوها تنهایم گذاشتی؟

طبق کدام سنت٬ناف مرا برای غم بریدی؟

چرا دستم را رها کردی تا در بیابان هیچ و پوچ سرگردان شوم؟

من کی خواب ستاره ها و ماه و خورشید را دیدم که نامردمان به چاه

تنهایی ام انداختند؟

مادر!

من از جنس این مردم نیستم.سردم شده

می خواهم برگردم به گهواره ام......


در شبستان وجودم تنها تاریکی شب جریان داشت... من پایان یک آغاز بودم...

من سکوت تکراری وپی در پی جاده ها بودم... من به انتهای خود رسیده بودم... به انتهای مهر ، .به انتهای بودن ها ،

من از قعر نفرین ها و از پس تیک تیک ملال آور ساعت که خزان را مهمان دلم کرده بود به او رسیدم ، به او که پاک است و مقدس... به او که در مسیر پر پیچ و خم این رود که به سایه ها پیوند می خورد...

همراه من آمد... همراه این شکست خورده ی جسور ، زخم هایم را التیام بخشید.... قلب پاره پاره ام را با تمام سیاهی هایش پذیرفت

تکیه گاه من شد... پناهگاهی برای این نفس بریده...

او بود که دست هایم را گرفت و پرده از آینده ی مبهم من برداشت... خطاهایم را بوسید ، ومن مانند کودکی خردسال زندگی را از او آموختم و تهی شدم ازترس...

نمی توانم بنویسم ، نمی توانم بگویم که چه قدر دوستش دارم...! نمی توانم بنویسم...! از احساس... ازشب... از مهر... از او


غزل ناز تو

دروغ بگو
كه وقتي دروغ مي گويي ، چشمانت
شرم كودكانه اي به خود مي گيرند
ناز مي شوند
خطوط چشمانت چون ريشه هاي باغ
به گونه هاي سرخي مي رسند ، كه مثل شقايق ها
گويي در بهار
باز مي شوند

دروغ بگو
كه با دروغ كودكانه ات
تپش هاي بي قرار قلبم ، آغاز مي شوند

دروغ بگو كه هيچ گاه مرا دوست نداشته اي
زيرا كه اين دروغ گفتن ، از لبان تو
ناز تو را بيشتر مي كند
دروغ بگو كه هيچ گاه در آغوش من ، عاشق نبوده اي
زيرا كه اين دروغ گفتن ، آغوش من را
گرم تر از آتش شعله ور مي كند

دروغ بگو
كه چشمانت سرخي مي گيرند
لبانت ناز مي شوند

دروغ بگو كه هيچ گاه با بوسه ات
شبانه چشمان من را نبوسيده اي
زيرا كه اين دروغ گفتن من را
گرم ِهمان بوسه ي داغ مي كند
دروغ بگو كه هيچ گاه در بستر من
عاشقانه هايت را نمي سرودي
زيرا كه اين دروغ گفتن بسترم را
تازه چون سبزه هاي باغ مي كند

دروغ بگو
كه چشمانت سرخي مي گيرند
گونه هايت ناز مي شوند


در بيكران چشمانت چه مي گذرد
كه تا مي نگرم بر تو
چون ديواري از شن فرو مي ريزم
در بيكران چشمانت چه مي گذرد

عشق ، از نگاه شرم آگين تو
ديوانه وار زبانه مي كشد اما
كلامت خالي و سنگين است
من كودكي ساده انديش نيستم
تجربه ي چشم ها را خوب مي شناسم
دلم مي خواهد با كلامت بگويي
در بيكران چشمانت چه مي گذرد


با كدامين بهانه مي آيي ؟ دلم از دست دلت ، دلخون است
دلم از خنجر مژگان سيه چرده تو

زخم دارد به جگر ،
بغض دارد به گلو ،
نيزه ها در پهلو ..

با كدامين بهانه مي آيي ؟ كه باز آمدنت ، شبيه ماندن نيست شبيه شعرهاي عاشقانه خواندن نيست
..

با كدامين بهانه مي آيي ؟ كه اين آمدنت ، ـ مثل رفتنت ـ گلبرگهاي دلكم پرپر كرد ، از همان راه كه آمدي ـ اي نفسـم ـ بي بهانه برگرد

 

 

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

مرگ زیباست
 

بگذارید بخوابم

چون جانم از عشق سرشار است

بگذارید بیارامم

چون روح من روزها و شبهای فراوانی را بی قرار بوده است

سکوت کنید

می خواهم صدای ابدیت را بشنوم

این نوا گویی که از آرزوهای روح من جان می گیرد

من در سپیدی سرشار شناورم

آسوده ام

و در آرامش...

شما نیز آرام باشید

مرگ زیباست...


اکنون که می نویسم تبعیدی جغرافیای       

  کویرم ٬ آنجا که ندای دعوت خدا را به وضوح می شنوی

اگر که صداهای عالم مادی به سکوت تبدیل شوند.... !

دلم را از صدای دنیا کنده ام در پی سکوت و فریاد کویرم .

دریغا ...! این صدا جهنم کویر را پر کرده است  ...و انتظار ... انتظار....

تا آنجا که سکوت معنا بگیرد....

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

یه سلام  گرم و صمیمی خدمت همگی دوستای خوبم

از خدا میخوام که حال تک تک دوستای نازنینم که تو این مدتی که نبودم بهم سر زدن خوب باشه

دوستای نازنینم یه وقت فکر نکنید فراموشتون کردم این روزا حال و روز خوبی ندارم خیلی مریضم...

الان که اومدم نت با اینکه اصلآ حال خوشی ندارم ولی عشق به شماها منو کشوند اینجا

نتونستم بیام جواب کامنتهای قشنگتونو بدم فقط گفتم از خودم خبر بدم یه وقت فکر نکنید

بی معرفت شدم..

یه کم حالم خوب شه میام براتون آپ میکنم

به امید روزهای خوب...

خیلی دوستون دارم

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

ماهی ها چقدر احمقند!؟

قلاب علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ میدهند!!!؟؟؟؟

 


ما که می ترسیم از هجرت دوست...

کاش می دانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد...

کاش می دانستیم حس دلتنگی هر روز غروب چه دلیلی دارد...!!!


امشب به سوگ آرزوهایم نشسته ام و در غم نبودنت اشک فراق می ریزم

امشب شمع حسرت آرزوهای بر باد رفته ام ذره ذره آب می شود

امشب برای مرگ آرزوهایم لباس سیاه پوشیده ام

کاش امشب کسی برای عرض تسلیت به خانه دلم می آمد

کاش امشب تو بودی و دلداری ام میدادی و دفتر کال آرزوهایم را ورق می زدی

اما...اما افسوس که تو نیستی و زندگی بی تو قشنگ نیست


به تو عادت دارم مثل پروانه به آتش مثل عابد به عبادت

و تو هر لحظه که از من دوری من به ویرانگری فاصله می اندیشم

در کتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است

تو توانایی آنرا داری که به این فاجعه پایان بخشی


من برای بغض صدای تو دلتنگم

و برای چشمان تو میمیرم

من تو را با عشق لمس میکنم و با تو به گذشت زمان عشق می ورزم

و بی تو به گذشت زمان افسوس می خورم

و هنوز با اندوخته هایی از عطر شانه های تو تنفس میکنم


در سرزمین غربت مردن چه سود دارد

با مردمان بی دل گفتن چه سود دارد

با آسمان خسته با ابر دل شکسته

با درد ریشه بسته رستن چه سود دارد

بودم به عشق باران عمری در این بیابان

وقتی که دلبری نیست ماندن چه سود دارد


لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان

که از قلبم بر قلم و کاغذ میچکد

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار..

لمس کن لحظه هایم را..

تویی که میدانی من چگونه عاشقت هستم

لمس کن این با تو نبودن ها را...

 

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

؟سوال سوال سوال؟
 
اگه ببینید بچه تون داره تو آب غرق میشه از یه طرف هم همسرتون داره
تو آتیش می سوزه کدومو نجات میدین؟؟؟
لطفآ نمیخواد قهرمان بازی در بیاری فقط یکیشو میتونی نجات بدی
حالا همسرتو یا بچه تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
 
 

 
یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟
برایش صادقانه می نویسم برای آنکه باید باشد و نیست...
 
 

 

گفتی که اهسته بیام

مگر تو اهسته رفتی ؟؟؟؟

ناقوس زنگار گرفته قلب مرا

به گریه وا داشتی

لبان به هم دوخته ام را گشودی

چشمسار چشمان خشکیده ام را

سیلاب کردی

اهسته رفتی؟؟؟؟؟؟

پس که بود که شیشه پنجره دلم را

شکست؟

اما من اهسته میام

نترس ارام بخواب برای بیداریت

تلاشی ندارم

اما به یک شرط

هر گاه کناره توام

ارام باشی بگذاری بگریم

بگذاری سر زنشت کنم از تنهایم..


سکوت میکنم

نه به احترام آنان که از فریادم خسته شدند!

نه برای آنانی که به دنبال سکوتم هستند!

نه برای دل او که میخواهد با سکوتم،مرا بشکند!

و نه برای بودنی تکراری...!!!

سکوت میکنم،

چون صدای تو را در سکوت می شنوم

تو که تمام دنیای پر از فریادم را به یکباره خاموش کردی،

و

به من سکوت را هدیه دادی!!!


عشـق

نامی که درد را به یادم اورد

در تاریکی شب ضربه ای به سایه ام زد

قلبم را از من گرفت

                            فکرم را از کار انداخت

مرا در غربت عشقش تنهارها کرد

تنها یادگاریش

                     کابوسش بود در خوابم

برای همیشه به یاد آن عشق می خوابم

 

 

 

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

پیشاپیش عید سعید فطر بر شما دوستان عزیز و دوستدارانتان مبارک

اگه میخواین آپ جدید کنم پیشنهاد بدین

اخه اپ جدیدم خیلی با حاله

 

تا نظرات این پست به ۲۰۰تا نرسه آپ نمیکنم

حالا خود دانی میخوای نظر بده میخوای نظر نده!!!

 

راستی یک مهر تولدم بودالهی ۱۲۰ ساله بشم


به که پیغام دهم؟

به شباهنگ که شب مانده به راه

یا به انبوه کلاغان سیاه؟

به که پیغام دهم؟

به پرستو که سفر میکند از سردی فصل

یا به مرغان نکوچیده به مرداب نگاه

به که پیغام دهم؟

دست من دست تو را می طلبد

چشم من روی تو را میجوید

لب من نام تو را میخواند

-بی تو از خویش گریزانم من-

دل من باز تو را میخواهد

به که پیغام دهم!؟


 

ايمان من

ناز پروده عشق تو شدم ، جان منی

                                  درد خود با که بگويم که ، تو درمان منی

دين و دنيا و همه هستی من رفته به باد

                                     هيچ سرمايه مـرا نيست ، تو ايمان منی

ياد تو روشنی ذهن پريشان من است

                                  در شب تيره هـجران ، مه تـابـان منی

کور دل بودم و با عشق تو بينا شده ام

                                روشنـی بـاد ترا ، ای که تو چشمان منی

زنده کردم دل پژمرده به عشقت ، ای دوست

                                   امشبی را در اين خانهِ دل ، تو مهمان منی


دلم گواهي بد مي دهد

دلم براي تو مي لرزد

تمام هول شبم

قصه فراغ تو شد

تمام روز

حديث وصال تو بود

به من بگو كه جاودانه مي ماني

ورنگ نارنجي ملال را

 زچشم خسته مي شوئي

بيا ! بيا عزيز ديرينم

كنار امن ترين دل

كه قصه ، قصه رفتن به شام لم يزل است

جهان هميشه همين است

سخت بي بنياد ...

 


خدایا

خدايا... چه تنهايم در اين شبها ، و چه سرد و غمگين است ، برهوت آرزوهايی که رنگ باخت و غنچه هايی که نشکفته پرپر شد

کجاست آن نغمه هستی که تا اذان صبح درِ گوشم می پيچيد ؟ در اين بيــکران تاريکی خدايا خودت دلداريم ده ، پناهم باش و تنهايم مگذار کمک کن تا نقطه ای بيابم از جنس اميد ، در ساحل آرامش ، بلکه بتوانم طلوع سحر را بيابم


برای چشم های تو

سبد سبد رُز سپيد ، برای چشم های تو

                                         هزار مژده و نويد ، برای چشم های تو

در آن خزان که شاخه ها ، دل از شکوفه می برد

                                       هزار شاخه ی اميد ، برای چشم های تو

اميد سبز ماندنت ، اميد زنده بودنم

                                        هر آنچه ايزد آفريد ، برای چشم های تو

هر آنچه بوسه می زند به صحن ديدگان تو

                                      دلی که بی امان تپيد ، برای چشم های تو

شب سکوت من ، رفيق اشک می شود

                                        در آسمان بی کسی ، ميان هاله های من

دلم اگر ستاره چيد ، برای چشم های تو

                                         هزار مژده و نويد ، برای چشم های تو

دوستای گلم چند تا از این مطالب رو از وب دوست عزیزم مهدی کپی کردم

دوست داشتین سر بزنین خالی از لطف نیست

اینم ادرسش:

http://www.mehdisadri.blogfa.com/8703.aspx

 

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

یادتون نره تو این شبهای گرانقدر ما رو هم دعا کنید

 

ای کاش...

 

 

 

 

اگه شما بودی به جای نقطه چین بالا چی می نوشتی؟

جمله رو کامل کن

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

چه بگويم، نميدانم!.......

حال و روزم خود گوياي همه چيز است!

نبودنت، زخم عميقي است كه هر چه مي گردم مرهمي برايش نمي يابم...

به كابوسي مي ماند، كه گويا تمامي ندارد!

كي صبح مي شود، نمي دانم.....

اين كابوس گويا شب و روز نمي شناسد!

آرام در دل شب پنهان ميشوم....

تا صبح بيداري و بيقراري ، رسم تازه شبهاي من است!

روزهاي رفته چون سايه بر ديوار اتاقم نقش مي بندند، 

يادت هست؟

از رفتن كه مي گفتي، صدايم بي صدا در سينه مي شكست....

مي دانستم اين كابوس به سراغم خواهد آمد،..... بايد به خواب مي رفتم..

اين كابوس در تقدير من بود..... 

حالا كه نيستي، چشمانم چه بي تاب نگاهت شده اند!.....

آسمان چه بر من سخت مي گيرد..

روزها چه عمر درازي دارند..

شبها چه پر تشويش و نا آرام اند..... 

بي پناهي دستانم را مي بيني؟

مي شنوي آواي تنهاييم را؟ 

*‌‌ * *

هيچ كس صداي ويراني ام را نمي شنود....

نمي داني چقدر نكوهشم مي كنند...

در روزهاي نبودنت، از ياد مي روم!

هرگز گمان مي كردي چنين پريشان شوم؟

آشفتگي و دلتنگي، يادگاري بود كه بر جا گذاشتي و رفتي.......

يادگاري كه تمام لحظه هايم را در خود شكست..... 

* * *

چه بگويم،...... نمي دانم!

چشمانم خود گوياي همه چيزند....

نبودنت،

زخم عميقي است...............

 

 

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

در خاطري که تويي ديگران فراموشند...

پروانه اي از اعماق قلب من برخواست و همراه با فرشتگان به آسمان پريد .

و هر چه بالا و بالا تر رفت ، بزرگ و بزرگ تر و عزيز و عزيزتر شد .

و از آن پس آسمان پر ستاره ، سرشار از عطر پروانه شد .

هم اينک سراسر آسمان را سفر کرده است اما آن پروانه قلب مرا تا ابد ترک نخواهد کرد.

مرگ تلخ است و از آن تلخ تر مرگ عشق است که بي او در هر لحظه هزار بار مردن است . .

مرگ چهره زيباي او را بوسيده و او را چنان برگ پاييز زرد کرده است...............................

دريغ که در اين جانگداز ترين لحظه زندگي نه مي تواني با او بروي ، و نه مي تواني با او بماني.تنها با نگاهي اشکي ، وداعي ،افسوسي

و آهي و سکوت و سکوت و سکوت او را براي هميشه و با تمام خاطرات سبزش به آغوش سرد خاک مي سپاري ....

اينک بين ما ديوار هاي سنگي و فاصله ديدار به درازاي يک عمر است و جان تنها بهائیست براي ديدار تازه کردن . . .

نازنينا !!! اميدوارم ، روزگارت گر که بي من بگذرد خوش باد ، اي طلايي رنگ ، اي تو را چشمان من دلتنگ . .

 

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |



ای کـــاش مـــی تـــوانــستــــم بــا کـســی درد دل کـنـــم تـــا بـگــویـــم کــه .

مــن دیــگــر خـســتـــه تـــر از آنـــم کـــه زنــــدگـــی کـنــــم تـــا بـــدانـــد غــم

شـبــهـــا یــــم را....

تــــا بــفــهــمـــد درد تــــن خــستـــه و بـیــمــــارم را .....

قــانـــون دنــیـــا تــنـــهــایـــی مـــن اســـت و تـنــهــــایــــی مـــن قـــانـــون عــشـــق اســـت....

و عــشـــق ارمــغـــان دلــدادگــیــســت......

و ایـــن ســـرنــــوشـــت ســـادگـیــســــــــــت....

 

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

ناز شصتت ساقیا

همتی کن جام من خالی شده

می بده این خسته را

خسته ام از انتظار ، باز گیرم از خیال

یاد بی مهری یار ، سینه ام را می درد

زندگی با ضربه های تازیانه هوش از من می برد

سهم ما از زندگی ، شد همه تکرار لحظه ، پای خسته

سر پناه خستگیمون،  غربت و  درهای بسته

نیست دیگر نای رفتن ، نیست جایی بهر ماندن

نیست حتی آشنایی که بپرسد هان فلانی!

در چه حالی ؟ زنده ای یا مرده ای؟

بگذریم

جام من خالی شده،

 وقت ، وقت رفتن است...


کدام اقیانوس در چشمانش نهفته بود که در هر نگاهش هزار بار غرق میشدم

کدامین شب در بند زلفش اسیر بود که در سیاهی آن راه خویش را گم کردم

پس چرا هیچکس نگرفت دست دلم را آنگاه که با امواج اشک او از ساحل سینه ام جدا میشد

حال بی دل چه کنم در این تنهایی و غربت

پس چرا وقت رفتن نگفت خدا حافظ رفیق

چند شبیست که با یادش خواب از چشمانم میگریزد

افکارم به هم ریخته

خسته ام بگذار بخوابم...

 

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

دوست داشتن!!!

در کار خدا عجب مانده ام .... او فقط می خواهد که او را دوست داشته باشیم و نه هیچ کس دیگر! و ما بندگان محکوم به دوست داشتن اوییم چون او ما را دیوانه وار دوست می دارد... آیا دوست داشتن و محدودیت هم معنی اند؟؟؟ خدایا راضی می شوی اگر فریاد بزنم در مقابل مهرت کم آوردم!!!! اگر این مهرت است پس واویلا به زمانی که خشمت بگیرد .... خدایا این بار هم قبول اما سخت بود...

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

لابلاي اين شب بوهاي خوش رنگ , ميان عطر ياس هاي وحشي تنها حضور تو حس كردني است..!! خزان آشفته شمعداني ها نيز فقط با ترنم اشك پاك آسمان چشمانت بهاري ميشود شاپرك ها را هم به يادت مي توان به جشن نيلوفرهاي آبي دعوت كرد.! وپل هاي ترديد را دور زد.!! با تو مي شود درختي را كاشت در فراسوي زمان وپيچكي از بوته عشق به دورش پيچاند ولحظه اي می توان بر قلب مهربانت آرميد مي شود سفري كرد در آسمان خيال خانه ات ودست نوازشي كشيد بر گيسوان سياه شب مي شود اطلسي ها را ناز كرد وبه حجم سبز ايوان رسيد . آري مي شود مثل تو پاك ومهربان بود./
+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

 

از غم عشق چه می باید کرد؟؟؟؟؟؟؟؟...

می توان قصه نوشت ؛ شعر سرود

می توان از غم عشق ماتم داشت.

میتوان دل خوش کرد به کلامی که شنید.

از دو خط نامه سرد می توان داغ شد و شعله کشید..


ای چشمان من ...

به کجا می نگرید ؟ لحظه ای جان خسته ام را آسوده بگذارید.

 دیگر مرا اشتیاقی نیست تا از پشت میله های قفس به دور دستها بنگرم.

نگاهم خسته از افق های  رهایی  , رویاهایم خسته از خیال پرواز ,

 نفسم خسته از آرزوی باد صبا , دست هایم خسته از سرمای میله های قفس ,

 تنم خسته از برخورد با دیوار قفس و چشمهایم  خسته از جستجوی نگاهی آشنا ...


پایان

صدایی نیست ، آوایی نیست

فقط سیطره ی سکوت است و حکومت تنهایی

دستی نیست ، تکیه گاهی نیست

هر چه هست دردیست آشنا با من و خاطرات غریبم.

ای کاش می توانستم گریه کنم و تمام دردها و دلتنگی هایم را

با اشکهایم از خود برهانم

ولی افسوس که دیگر چشمهایم نای گریه کردن ندارند.

به واژه ها و کلمات پناه جسته ام

که شاید به جادویشان بتوانم دردهایم را خرد کنم

ولی افسوس که آنها خود یاد آور و معنای دردند.

هنوز هم با کلمات بازی می کنم و از تو خاطره می سازم

هنوز هم به جملات دست می سایم و التماس تو را می کنم

ای کاش می توانستم پرواز کنم و از ورای فاصله ها تو را جستجو کنم

ولی افسوس که پرواز ممنوعیتی ست ابدي.

چه بی رحمانه زمانه کیفرم می دهد

چه ظالمانه روزگار به من پشت کرده است

چه وحشیانه مرا به صلیب کشیده است

که حتی جغد شوم از من هراسان است!

نمی دانم تا کی نم دانم تا چه وقت

چشمهایم در فراسوها انتظارت را خواهند کشید؟

نمی دانم تا کی نمی دانم تا چه وقت

دلم به امید ... نفس خواهد کشید؟

از میان واژه ها ندایی می رسد:

همه چیز تمام شد دیگر امیدی نیست.


 

 

نوازشگر چشم

باز هم شانه بر موي آشفته ؟
باز هم عطر و پيرهن آراسته ؟
باز هم نگاه آرام ، كلامي مهربان ؟
براي كه ؟
او كه رفته !
در اتاق بمان ،
       و نوازش كن
                اين دو چشم خيس و فرو رفته

 

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

شه پری ، بانوی ناز، ای غریبه

 آن دو چشمان قشنگت از چه رو گریانند؟

 گریه سهم دل مجنون من است

 نکند شیدایی؟

 من در آن آیینه می بینم دو چشم ، مهربانتر از دو چشم یک غزال

 من در آن آیینه می بینم دو ابرو، تاب خورده چون کمان

 من در آن آیینه بینم چهره ای ،دلرباتر از ماه ،

گرمتر از خورشید

خرمن زلفت کمند ،صورتت شیرین چو قند ،

کی شکوفد بر لبت ، گل سرخ لبخند ؟

شه پری ، بانوی ناز، ای غریبه،

 ای ز عشق عشقبازان بی نیاز

 پس چرا می لغزد اشک بر مرمر سرخ گونه هایت ،

 پاک کن شبنم را ! از چه رو غمگینی؟

 شاهکار نقاش ، چشم خود را بگشا ،رخ خود را بنگر ،

دیدن صورت ناز تو دلیلیست برای لبخند

 آه ای بانوی ناز. خوش به حالش آنکس ، که کند صبح دو چشمش به رخ ماه تو باز خنده را کن آغاز...

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

تمام امشب را مثل هر شب به تو فکر خواهم کرد

میان سکوت کوچه ها و پاییزی که بر زمین نشسته

و به تصویر تو خیره خواهم شد

و آرام ارام خواهم گریست روی همه خاطراتم...


اینجا سرای چشمان خسته است

پلکها خمیازه میکشند

حتی خمیازه ها عصا به بدست راه میروند

آه که اینجا کمر تنهایی اشک نیز خم شده است

وای که اینجا..حتی سلام باران نیز تکراریست

یک نفریک نفردلتنگ است یک نفر میگرید

یک نفر سخت دلش بارانیست

یک نفر در گلو بغض خیسی دارد

بغض کالی دارد

یک نفر طرح وداع میکشد روی گل سرخ خیال

اینجا سرای عشق بی همتــــــــــــــــــــای ماست


شب رفت و من بنشسته ام با گریه بیدارم هنوز

از اشکهای من مپرس چون جویبارانم هنوز

در کوچه های خاطره در مآمن یاد توآم

اما نمیدانم چرا امشب هراسانم هنوز

بیگانه با عشقم تویی مجنون و شیدایم هنوز

آواره ی دیدار تو هر شب پریشانم هنوز

عکس رخ زیبای تو بنشسته بر جانم هنوز

ای وای صبح آمد و من با گریه بیدارم هنوز

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ...


نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...


روزگار عجیبی است هر شب اضطراب هر شب دلهره هر شب کارهای عقب مونده ولی

عجیب عاشقم
عاشق همه راه های نرفته
همه حرف های ناشنیده
همه باورهای نگفته
همه احساس های زیبای حس نکرده
همه داشتن های نداشته و داشته
همه رسیدن های رسیده و نرسیده

هر چیزی را از من بگیرند
این عشق را نمی توانند
انقدر عاشقم
و انقدر شوق نهفته دارم
که
گاهی فراموش می کنم در بند زمان اسیرم

 

 

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

صدایی سرم را می فشرد

ضربه ای بر درب کوب گلویم می زد

نفس جای نداشت

نقاش زمانه چهره ام کبود کرد

بر گلوی کوچک غصه ام

میهمان حبیب خداست

درب گشودم بغضم ترکید

شیشه پنجره دلم  را خیس کرد

بر مروارید درب صورتم لکه گذاشت

لباس دامادیم چروک شد

سر استینم خیس شد

از رفتن معشوقه ام

از این پس

من باغبان رویای امروز

میشوم................................................

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

نيمه گمشده...

بر گرد خاك مي ايستم
و روز را با صداي مردگان شماره ميكنم
بي شك نيلوفران
سكوت را از چشمان آدمي مي آموزند
جايي كه انگار جهان
در دره اي عميق فرو رفته است
جايي كه مردان و زنان
از خاك به آينه مي پيوندند
جايي ست نزديك به من ...به تو و به مرگ روزهاي زيبايمان
جايي كه هنوز هم چشماني منتظرند
اينك در كوچه هاي باد
تصوير هزار پرنده عاشق
هنوز برجاست
صدايت را مي شنوم
تو از كدام گوشه اين دنيا مي آيي؟
براي آمدنت تا كجا بايد صبور بود؟
مي دانم که نمي آيي
به خوابم بيا که مي خواهم کمي ازلبخندت را به من بدهي ...

تقديم به آناني كه از پيشمان رفتند و چشمانمان را غرق در انتظاري ابدي كردند......


بلور کوچک قلبم با سنگ رفتنت شکست

رفتنت را چگونه باور کنم

چشمانم دیگر گذر زمان را احساس نمیکند

و چشمانم برای ابد بارانی خواهد ماند

و گوش هایم صدای ناله ی باد را هرگز نمی شنود

چرا که پر شده از قدمهای رفتنت...


دوستای گلم سلام

یکی از عزیزان منو به یه بازی دعوت کرده هر چند حوصله ی این کارو نداشتم ولی خوب نمیشد دعوتشو رد کنم

بازی به این شکل هستش که به ۱۰تا از چیزایی که دوسشون دارید و ۱۰تا از چیزایی که خوشتون نمیاد اشاره کنید

و اما چیزایی رو که دوست دارم:

۱-خدا

۲-مادرم

۳-عشقم سارا

۴-عشقم که دیگه نیست

۵-عشقم که منو تنها گذاشت رفت واسه همیشه

۶-خاطرات عشقم

۷-نجابت عشقم

۸-مرور خاطرات گذشته

۹-بو کردن عطری که عشقم استفاده میکرد

۱۰-عشقم-عشقم-عشقم...

حالا چیزایی که دوسشون ندارم

۱-خودم

۲-آدمای بی خود

۳-بخت و اقبالم

۴-کسایی که میدونن روحم بیماره ولی باز قصد ازارمو دارن

۵-از عشق های پوشالی

۶-از تاریخ تولدم

۷-از روزگار

۸-از بی عدالتی

۹-از کسی که بد قضاوت میکنه

۱۰-بازم از خودم و از خودم..

بنده موظفم ۵ نفر از دوستای نازنینمو دعوت به این بازی کنم

۱-یلدای گلم البته اگه وقت این کارو داشته باشه

۲-زهره نازنینم

۳-سانی جوونم

۴-ستاره مهربوونم

۵-فرشته جوون

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

چه دشوار است

 

      راز چشمان ترا دانستن

 

               و خموش از کنارت گذشتن

 

 

از گریبان تنگ غنچه ها بپرس

  

          که چقدر

                   دلم برایت تنگ شده

 و آنگاه که

       در حریر احساسم  حلول می کنی

               در اشتیاق چشمانم شعله می شوی

                     و دست هایم غزل غزل ترا  می سرایند

 

 واین  تندیس محزون من است

              وارث  ناسپاسی عشق

                       و تازیانه های روزگار  ...


 

عمری چله نشین کوی ات بودم

طره ی گیسو را

به دست شب داده بودم

او بدادش به صبح سپید

شکست آینه

به یکباره از دیدن موی سپید

 ای بی وفا  ... !

چقدر بی تاب رسیدن ات بودم

رسیدن  همین

لحظه ی خاکستر نشین

می دانستم

آتش آن همه سالهای فراق

به دیدنت خاکستر می شود

اما بی امان باریدم

بر کویر تنهایی

 تا بیایی

 حالا که آمدی .... !

 تو بگو

خشکی چشمانم  را چه کنم

گره دستانم را چه کنم

پینه های این پای لنگ را چه کنم

قصه ی این ساز شکسته را چه کنم

تو بگو  ای نازنینا ... !

میثاق شب رفتن ات را چه کنم

آه

ای خدا  ...

تو بگو 

با این دل بیقرار چه کنم   ؟


 

خانه ای بر آب بود

زورق چشم های من

همسفر رفتن ها بود

زلف پریشان من

 

من آشفته ی زلف بارانم

ازمن قرار و ماندن چه می جویی ؟

دل من

در تب و تاب سوختن ها

آتش می جوید    ... !

حیات من است شعله کشیدن ها

از من خامُشی چه می جویی  ؟

 

خضاب بسته بودند شبی

دست هایم را به خاک سرد زمین

من چه می دانم چرا می روید

هر دم

لاله های داغدار از سرانگشتان زمین

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

مومنانت همه در فکر مداوای منند

خلق در خنده از این خواهش بی جای منند

چون زلیخا شده ام بی خبر از بد نامی

کورها بی خبر از یوسف زیبای منند

قوم نوحند که بر کشتی او می خندند

غافل و بی خبر از پهنه ی دریای منند

همه گفتند که باید به صلیبش بکشیم

بی گمان بی خبر از عشق مسیحای منند

همه شب مست در آغوش تو خواهم افتاد

همه در حسرت یه لحظه ی یلدای منند

این جماعت که زده لاف سخندانی و عقل

پس چرا گیج و پریشان ز حرف های منند..!!


نپرس از من که چقدر دوستت دارم

چرا که بارها گفته ام

نگران باران نباش

میدانی این ابرها ی سوگوار و پر درد به امید

چشمهای من به خواب رفته اند...


صبر کن چشم من از دیدن تو سیر شود بعد برو

یا که دل پای غمت بسته به زنجیر شود بعد برو

شعله ی عشق تو افتاده به ناگاه برین خانه دل

صبر کن لااقل این شعله زمین گیر شود بعد برو

دل محنت زده ام منتظر گوشه ی چشمی از توست

نگهی تا دل من بسته و درگیر شود بعد برو...


روزی که در آغوشم آرمیدی بهشت از آن من بود

و من مست از آغوش گرمت

ولی افسوس که چون حوا به جرم چیدن غنچه لبانت

مرا از بهشت سینه ات راندی...


عاقبت روزی سر بر سینه ات خواهم گذاشت

چون شمعی برای خاطرات گذشته خواهم گریست

تو پرواز کوچک عشقی

نگران از گفته های من به پرواز در خواهی آمد

مرا در آغوش نگیر

خواهی سوخت از گرمای رقصان شعله های غمم...

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

رفت...!

 

 رفت و با رفتنش روشنایی رفت ...  رفت و با رفتنش دیگر ما ه در شب ندرخشید ...

 

 رفت و با رفتنش دیگر هیچ کبوتری در حیاط خانه من دانه نخورد ... رفت و با رفتنش سیاهی با لهای کلاغان بد خبر ، جانشین رنگ خوش بالهای مرغان عاشق شد ...!

 

 به اتاقمان میروم ... هنوز ملحفه ای که اخرین صبح با هم بودنمان او از روی خود کنار زد و برخاست ، مچا له است ...!!

گریه ام میگیرد .....

 

 بر سر میز آرایشش میروم ، موهایش هنوز در لابلای عمودهای شانه اش هست ... آنان را یکی یکی و با احتیاط از شانه جدا میکنم ... در خیالم آرزوی رجعت دارم ...!

 

 میخواهم بروم ... میخواهم بروم و باز هم او را روی زانو های خود بنشا نم و موهایش را شانه کنم ولی این بار برای همیشه ... شانه اش را محکم در دستم میفشارم و  داد میزنم ای مسافر خسته دل من دیگر نمیخواهم  بی تو باشم ...!!


سایه ی بلند و بی انتهای مرگ بر روی لحظه های سیاه این سرنوشت فرو افتاده بود... من در میان سایه های سیاه ترس گم شده بودم...

 پاهایم قدرت رفتن نداشت... قدرت فرار کردن از این سیاهی محض وحشی شب را بر روی پیکر لرزانم حس می کردم... آسمان مرا ترد کرد... زمین مرا ترد کرد... و تو...!! تو هیچ نگفتی ... تو مرا به دست این شب ویرانگر سپردی...!! به دست این مرداب سیاه...!

من نیلوفرشدم...! به دور شب پیچیدم...! به دور میله های زندان تنهایی هایم...!

 اما... دیری نپایید که ریشه هایم پوسید... برگ هایم زرد شد... آری... نیلوفر ترد شده بود...

 آرام و آهسته به راه افتادم... به او رسیدم... نگاهش کردم... تنها نگاهش کردم...!

 او فهمید... فهمید که روحم با او گره خورده است... پناهم داد...

 شب ؛ گوش کن؛ تو محرم اسرار منی...  تو کلمات نا مفهوم مرا از میان هق هقم می فهمی...! این نا نوشته را برای تو می نویسم...

تویی که قدرتت را به دست من سپردی برای تو زنده می شوم و برای تو می میرمم...!

تو که مرا در میان سیاهی ات پنهان کردی... از این پس برای تو می نویسم.... 


 

سکوت میکنم

نه به احترام آنان که از فریادم خسته شدند!

نه برای آنانی که به دنبال سکوتم هستند!

نه برای دل او که میخواهد با سکوتم،مرا بشکند!

و نه برای بودنی تکراری...!!!

سکوت میکنم،

چون صدای تو را در سکوت می شنوم

تو که تمام دنیای پر از فریادم را به یکباره خاموش کردی،

و

به من سکوت را هدیه دادی!!!


غم هجران تو را چاره و درمان چه کنم

همه روز و همه شب دیده ی گریان چه کنم

ای که آرامش جان در گروی روی تو بود

رفتی و بی تو بر این حال پریشان چه کنم

تن من نی شد و شد نغمه ی دل بی تو حزین

وای بر من تو بگو با نی نالان چه کنم

کس ندانست که چه بگذشت میان من و تو

بی تو در انجمن این همه نادان چه کنم؟

زردی صورت اگر سرخ شد از سیلی دست

چاره ی این همه بیتابی پنهان چه کنم؟

دل چرا بردی اگر قصد سفر بود تو را؟

دل حلالت تو بگو با تن بی جان چه کنم؟

 


 

 

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

بوسه‌هاي ِ تو


گنجشکَکان ِ پُرگوي ِ باغ‌اند

و پستان‌هاي‌ات کندوي ِ کوهستان‌هاست


و تن‌ات


رازي‌ست جاودانه

که در خلوتي عظيم

 

 

با من‌اش در ميان مي‌گذارند.



تن ِ تو آهنگي‌ست


و تن ِ من کلمه‌ئي که در آن مي‌نشيند


تا نغمه‌ئي در وجود آيد:


سرودي که تداوم را مي‌تپد.

در نگاه‌ات همه‌ي ِ مهرباني‌هاست:


قاصدي که زنده‌گي را خبر مي‌دهد.

و در سکوت‌ات همه‌ي ِ صداها:


فريادي که بودن را تجربه مي‌کند...

 

از غم عشق چه می باید کرد؟؟؟؟؟؟؟؟...

می توان قصه نوشت ؛ شعر سرود

می توان از غم عشق ماتم داشت.

میتوان دل خوش کرد به کلامی که شنید.

از دو خط نامه سرد می توان داغ شد و شعله کشید..


شيشه

شيشه اي مي شكند...

     يكنفر مي پرسد، چرا شيشه شكست؟

          مادري مي گويد، شايد اين رفع بلاست...

               يكنفر زمزمه كرد: باد سرد وحشي، مثل يك كودك شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شكست

 

كاش امشب كه دلم، مثل آن شيشه ي مغرور شكست...

عابري خنده كنان مي آمد، تكه اي از آن را بر مي داشت، مرحمي بر دل تنگم مي شد...

امشب اما ديدم... هيچ كس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد...

 

از خودم مي پرسم:

 

آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟؟؟


گریه کن ...

عروسک چینی من!

روایت کن ...

قصه ی غم-انگیز چشمانت را!

چنگ بزن ...

به تار دلم ...

که در پیچ و تاب گیسوانت ...

به دار آویخته شوم!

کرکس ها از لاشه ام مترسکی می سازند ...

تا دیگر پرستو ها به این گندم زار هجرت نکنند !


 

 

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |

خاکستان قلب ام

هنوز به امیدِ پایمالِ قدم هایت می تپد ....

شکسته ام

در این شب هایِ بی چراغ

بیا نور چشمانِ تارم

زان شبی که سرودی

خداحافظ برای همیشه

نشسته ام

چشم براه چشمانم  همیشه

بهار و بی بهار بی تو

در زردی دستانم خزانم همیشه  

دلم را

در نی لبکی سوخته دمیدند

می دمد از دلم

دود و آهی هر دم پرواز تا تو همیشه

بیا

در کوچه باغِ خاطره ها

قدمی با هم بگرییم

که از کوچ پرستو ها

آه ...  خدا داند

دلم مالامالِ اندوه است همیشه  .......

 

 


 

چه دشوار است

 

      راز چشمان ترا دانستن

 

               و خموش از کنارت گذشتن

 

 

از گریبان تنگ غنچه ها بپرس

  

          که چقدر

                   دلم برایت تنگ شده

 و آنگاه که

       در حریر احساسم  حلول می کنی

               در اشتیاق چشمانم شعله می شوی

                     و دست هایم غزل غزل ترا  می سرایند

 

 واین  تندیس محزون من است

              وارث  ناسپاسی عشق

                       و تازیانه های روزگار  ...


عمری چله نشین کوی ات بودم

طره ی گیسو را

به دست شب داده بودم

او بدادش به صبح سپید

شکست آینه

به یکباره از دیدن موی سپید

 

ای بی وفا  ... !

چقدر بی تاب رسیدن ات بودم

رسیدن  همین

لحظه ی خاکستر نشین

می دانستم

آتش آن همه سالهای فراق

به دیدن ات خاکستر می شود

اما بی امان باریدم

بر کویر تنهایی

 تا بیایی

 

حالا که آمدی .... !

 

تو بگو

خشکی چشمانم  را چه کنم

گره دستانم را چه کنم

پینه های این پای لنگ را چه کنم

قصه ی این ساز شکسته را چه کنم

تو بگو  ای نازنینا ... !

میثاق شب رفتن ات را چه کنم

آه

ای خدا  ...

تو بگو 

با این دل بیقرار چه کنم   ؟


من چه می دانستم

وقتی از کوچه های کودکی ام عبور می کردم

به خیابان بیهودگی و تنهایی پا می گذارم

و  آنهمه اشتیاق برای بزرگ شدن

آنهمه آرزو برای داشتن خانه و چراغ

فقط برای رسیدن به تاریکی بود

 

من چه می دانستم

آنهمه عشق برای سلام

برای رسیدن به خداحافظی بود

آنهمه شتاب

 برای سپردن ثانیه ها به گذشت زمان

برای رسیدن به همین انتظار تلخ بود

 

بعد از اینها

 

فکر می کردم مرا به کنج دل پناهی هست

نمی دانستم در دل هم مرا هراسی هست

من چه می دانستم .........

                                    ای دریغ   ! 

+تاريخ ساعت نويسنده ××× شب زنده دار ××× |